سپتامبر 23, 2009

میدانی چند سال است که یک واقعیتی مثل خوره به جانم افتاده گاهی اوقات یادم که می اید صورتم را لای دستهایم پنهان میکنم فکر میکنم چه مرجعی لحظه های زودگذر ما را دنبال خودش میکشاند دلم میخواهد زمان را برگردانم همان یک لحظه ی ساده و مسخره را دوباره بچینم … صبح روز بعد از مرگ پدر حامد بود با بچه ها رفته بودیم دم خانه شان برای خاک سپاری جلو امد می خواست بغلم کند دست دادم می خواستم همانطور که توی بغل فشارش میدادم بپرسم شب را چطور گذراندی پرسیدم قبر قطعه ی چند است ؟ شب پیشش همین که خبردار شدیم پدرش بدون مقدمه فوت شده رفتیم خانه شان از در که بیرون امد اشک هایم را پاک کردم بغلش کردم باز با هم گریه کردیم با هق هق میگفت سید پدرم مرد سید پدرم مرد

پی نوشتی بر یک حاشیه

سپتامبر 2, 2009

سه تار را توی دست های لطفی دوست دارم نه کمانچه را یا حتی تار و دف را پشت لبخندهایش دنبال چیزی میگردم که میدانم پیدا نخواهم کرد … لااقل اینجاها نخواهم یافت . هر روز با کشمکش های درونی شب می شوند و همه چیز بی ثمر پیش میرود همانطور که تمام بیست و چند سال پیش و پس انداخته ام اما هنوز هم خیال معنایی سوای گذرها توی سرم دور میگیرد و گرمم میکند فدای سرت تمام چیزهایی که از دست دادم بانو جان حتی تو را مگر دستهای ادمیزاد چقدر جا میگیرد که بشود همه ی چیز های خوب درش بگنجد فدای سرت بانوجان اگر که از کفم رفتی به خاطر خیال یک معنای اصل که تا باشد برایش جان میکنم لبخند بزن برایم بانو لبخند بزن که پشت لبخندت دنبال معنایی ام که میدانم نیست اما همین خیال بودنش هم گرمم میکند … پیش از عصر کتاب ها و دفترم را برداشتم رفتم به سمت کتابخانه اخر توی خانه که نمی شود کتاب خواند یا چیزی نوشت که بعدها بشود رویش تکیه داد بلکه مرهمی بشود برای فراموشی هرآنی ای که در گیر و دارش روز به روز متعصب تر به شکاکیتم پی میبرم قبل از رفتن توی سالن مطالعه نشستم روی سنگ های داغ دور امادگاه موزیک توی گوشم بود گریج گوش میدادم به ادمها نگاه میکردم که می امدند و می رفتند چند ساعتی که گذشت برگشتم خانه بی انکه چیزی خوانده باشم راستش را بخواهی فکر اینکه روزی نباشم بدجور عذابم میدهد

. . .

سپتامبر 2, 2009

به نام خودت تنها چیزی که مانده ای … بسم الله


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.