سه تار را توی دست های لطفی دوست دارم نه کمانچه را یا حتی تار و دف را پشت لبخندهایش دنبال چیزی میگردم که میدانم پیدا نخواهم کرد … لااقل اینجاها نخواهم یافت . هر روز با کشمکش های درونی شب می شوند و همه چیز بی ثمر پیش میرود همانطور که تمام بیست و چند سال پیش و پس انداخته ام اما هنوز هم خیال معنایی سوای گذرها توی سرم دور میگیرد و گرمم میکند فدای سرت تمام چیزهایی که از دست دادم بانو جان حتی تو را مگر دستهای ادمیزاد چقدر جا میگیرد که بشود همه ی چیز های خوب درش بگنجد فدای سرت بانوجان اگر که از کفم رفتی به خاطر خیال یک معنای اصل که تا باشد برایش جان میکنم لبخند بزن برایم بانو لبخند بزن که پشت لبخندت دنبال معنایی ام که میدانم نیست اما همین خیال بودنش هم گرمم میکند … پیش از عصر کتاب ها و دفترم را برداشتم رفتم به سمت کتابخانه اخر توی خانه که نمی شود کتاب خواند یا چیزی نوشت که بعدها بشود رویش تکیه داد بلکه مرهمی بشود برای فراموشی هرآنی ای که در گیر و دارش روز به روز متعصب تر به شکاکیتم پی میبرم قبل از رفتن توی سالن مطالعه نشستم روی سنگ های داغ دور امادگاه موزیک توی گوشم بود گریج گوش میدادم به ادمها نگاه میکردم که می امدند و می رفتند چند ساعتی که گذشت برگشتم خانه بی انکه چیزی خوانده باشم راستش را بخواهی فکر اینکه روزی نباشم بدجور عذابم میدهد