میدانی چند سال است که یک واقعیتی مثل خوره به جانم افتاده گاهی اوقات یادم که می اید صورتم را لای دستهایم پنهان میکنم فکر میکنم چه مرجعی لحظه های زودگذر ما را دنبال خودش میکشاند دلم میخواهد زمان را برگردانم همان یک لحظه ی ساده و مسخره را دوباره بچینم … صبح روز بعد از مرگ پدر حامد بود با بچه ها رفته بودیم دم خانه شان برای خاک سپاری جلو امد می خواست بغلم کند دست دادم می خواستم همانطور که توی بغل فشارش میدادم بپرسم شب را چطور گذراندی پرسیدم قبر قطعه ی چند است ؟ شب پیشش همین که خبردار شدیم پدرش بدون مقدمه فوت شده رفتیم خانه شان از در که بیرون امد اشک هایم را پاک کردم بغلش کردم باز با هم گریه کردیم با هق هق میگفت سید پدرم مرد سید پدرم مرد